این قفس را بشکن و پرواز کن

رهایی


http://komakamkonkhoda.persiangig.com/image/kh11.jpg


و من اینک رها هستم ...رهای رها...رهاتر از هر چیز در این دنیا ..

و تو هیچ می دانی طعم رهایی چیست؟

می توانی تصورش کنی ؟

که مطلقاً به هیچ چیز بستگی  نداشته باشی و آخرین وابستگیهایت را از خود ببُری؟

می دانی ... احساس می کنم مغزم در حال نفس کشیدن است

چون سر انجام خودِ خدا پایین آمد و کمکم کرد

 آن بغض نهفته را برایم مو شکافی کرد و خودش یاریم کرد تا تمام شود

و آری ..من اینک رها هستم

چه حس خوشایندی

از این پس تنها در اینجا و تنها برای دل خودم خواهم بود

هر که هر چه خواست بگوید

هر که هر چه خواست بکند

هر که هر جور دوست داشت قضاوت کند

هیچ برایم مهم نیست

دیگر هیچ چیز برایم مهم نیست

من رهایم ..همین کافی است.


[ ۱۳۸٩/٧/٦ ] [ ۳:۱۱ ‎ب.ظ ] [ آوا ] [ نظرات () ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

بی موضوعی

گاهی هزاران چیز تو ذهنت هست واسه نوشتن اما نمی تونی بنویسی ..الان من تو این حالم


1/ حرص می خورم از دست بدجنسی های همکارم اما سکوت می کنم .

2/ دلشوره دارم بابت برادرم که رفته  مامویت زابل و الان سه روزه ازش خبری نیست .

3/دیروز کلی درد دل کردم برای الهه دوستم ... و در طی حرفام فهمیدم من یک کافرم . چون از رحمت خدا به کل نا امید شدم ناراحت


دلم می خواست راجع به هر کدوم از اینا یه پست کامل می نوشتم و دق و دلیمو خالی می کردم .. اما فعلا نوشتن در توانم نیست .. شاید هم به خاطر مشغله کاریه ..نمی ذاره ذهنم آزاد باشه .


[ ۱۳۸٩/٦/۳٠ ] [ ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ ] [ آوا ] [ نظرات () ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

تخلیه دو روز فکر

١.

چند کتاب دیگه از اریک امانوئل اشمیث خریدم ..فکر کنم دیگه آخرین کتابهاش بود که نخونده بودم و الان دارم نمایشنامه بی نظیر « مهمان ناخوانده» رو می خونم..خیلی خیلی با شکوهه .گفتگوی زیگموند فروید با درونش ، با خودش ، با ایمانش ...

نوشته های اشمیث باعث می شه گفتگوهای درونی خودم زنده بشه ..هر بار کتابی ازش می خوندم تا مدتها ذهنم درگیره ، نه درگیر متن کتاب ، درگیر اون چیزی که متن کتاب در ذهن من زنده کرده و حالا من دارم با ذهن خودم کلنجار می رم  و این رو بسیار دوست دارم چون من رو در مسیر خودشناسی خیلی تقویت می کنه ..هر بار این کلمه « خودشناسی » رو به کار می برم احساس می کنم که کسایی که می خونن تو دلشون بهم فحش می دن ، چون خیلی کلیشه ست ، تصنعی و شعارگونه .............اما حقیقت !

الان یه بند کوچولو از کتاب آویزه ذهنمه :

بچه ها همیشه فیلسوفن ، چون مدام سوال می پرسن

و بزرگها همیشه احمقن ، چون اون سوالا رو جواب می دن

---------------------------------

2.

دیروز با سمیه دخترخالم تهران گردی می کردیم سمت ولیعصرنیشخند ، وسط روز برای رفع خستگی رفتیم پارک ساعی ..خلوت بود ، آروم و دنج. رو نیمکت نشسته بودیم .یه دفعه دیدم سمیه با حالت چندش آوری فریاد کوچیکی زد ، متوجه شدم یه گربه کاملا سیاه با چشمای زاغ جلومون داره جولون می ده .با لبخند به گربهه نگاه کردم و خیلی آروم از اونجا دورش کردم ..بعد از پنج دقیقه دیدم از یه طرف دیگه در اومد.سمیه هیچ جوری نمی تونست حضورش رو تحمل کنه ،هی گفت پاشو بریم اون طرف بشینیم و رفتیم اما گربهه همونجا موند ، خودشو لم داد روی زمین زیر آفتاب خدا و داشت لذت می برد  .یه خورده بعد یه کلاغ سیاه اومد جلومون نشست .واسه خودش حال می کرد کلاغه ، که باز دیدم صدای سمیه در اومد ..اه یه دقیقه نشستیم ها ..همش از این طور چیزها باید سر راهمون سبز بشه و من در سکوت بودم ...........

آیا نمی شه گربه ها و کلاغ های سیاه رو دوست داشت ؟؟؟!!!

---------------------------------

3.

در حال دیدن اپیزودهای نهایی فرینج فصل دو هستم ، نخندین بهم خب ندیده بودم تا حالا ، الان به لطف سروش عزیز که همه رو یه جا و به شکل تک لینک مستقیم بهم داد ، سریع دانلود کردم و دارم می بینم .

و خب منم مثل همه دیگران ذهنم الان به شدت درگیره این داستان دنیای موازیه . دو شب پیش برادرم می گفت ، یکی داره تحقیق می کنه رو اینکه ، این قضیه که تو قرآن همه چی رو با لفظ زوجین به کار برده ، به معنی مونث و مذکر بودن نیست ،بلکه به این معنیه که تو دنیا از هر چیزی بیشتر از یک نمونه وجود داره ، چیزی که تو فرینج هم بهش اشاره می شه .این قضیه خیلی پیچیدست ، پیچیده تر از تناسخ !

---------------------------------

4.

عکس این دختره رو که این کنار بود عوض کردم ، این یکی رو خیلی دوسش دارم ، نقاشیه . یه جورایی تمامیت درون من رو فریاد می زنه .دختری تنها ، گمشده در دل تاریکی ، متکی به سوسوی کم جون یک شمع .آخرین و تنهاترین امید خنثی

[ ۱۳۸٩/٦/٢۳ ] [ ٧:٥۳ ‎ب.ظ ] [ آوا ] [ نظرات () ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

آهنگ وبلاگ


اومدم کامنتها رو بخونم و جواب بدم ، که دوباره نوای ملودی آهنگی که رو وبلاگ گذاشتم بلند شد از اسپیکر ...عجیب من رو متحول می کنم ..عجیب دوسش دارم ..از روز اولی که شنیدمش نشست به دلم و دیگه بیرون نرفت .. فکر می کنم مخلوطی از پیانو و سنتور باشه ، از شانس بد هم فقط کد جاواش رو دارم و خودش رو به شکل MP3 ندارم ..آی باهاش حال می کنم ، چطور حالی ؟امکان نداره این آهنگه بزنه و من اشک گوشه چشمام جمع نشه و بغض نکنم مثل همین الان .. یه حال معنویه خاصی بهم دست می ده .. معمولاً مواقعی که در حال نوشتن یه پست  هستم و این آهنگ رو هم گوش می دم انگار پستم جالبتر در میاد .. شاید برای اینکه این آهنگ عجیب من رو به درون خودم می برم .. و گاهی به خاطراتم

آدم می تونه با یه قطعه آهنگ زیبا هم مناجات کنه ..وصل شه  ....

یاد اون تیکه داستان کوتاه از پائلو افتادم ..مختصر می گم :

می گه تو دل یه جنگل دور افتاده با همسرم قدم می زدم ، کلیسای ویروونی رو دیدم ، نزدیکش شدم و در تعجب کامل دیدم صدای ویلونی میاد .رفتم داخل دیدم رو صندلی اون کلیسای پرت و دور افتاده دخترکی به تنهایی نشسته و ویلون می زنه . می گه با اون نوای ویلون تو اون کلیسا  حال غریبی به من دست داد و های های نشستم به گریه کردن .می گفت چنان حالی بهم دست داد و طوری متصل شدم که خودم هم باور نمی کردم ، بعد از مراسم مقدس با اون دخترک آشنا می شه متوجه می شه دخترک تو صومعه ای همون اطراف زندگی می کنه و هر روز برای نیایش روزانه میاد اونجا و یک ساعت ویلون می زنه و می ره .

پائلو تو کتاب « چون رود جاری باش » اسم و آدرس کامل این دختر رو هم داده که اگه کسی دوست داشت براش کارت پستال بفرسته .

و حقیقتاً بعضی از آهنگها مثل یه رشته و لینک ارتباطی می مونن ، باعث می شن چند لحظه ای هر چند کوتاه از قفست بیای بیرون و پر بکشی ......


[ ۱۳۸٩/٦/٢۱ ] [ ۸:٠٧ ‎ب.ظ ] [ آوا ] [ نظرات () ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

آغازی نوین تر از پیش

به نام خدا

آغازی دوباره می نماییممممنیشخند


ماه رمضان تموم شد .. من که از کل این ماه فقط گشنگی تشنگی و روزش رو فهمیدم .. با خودم که رو دربایستی ندارم .. گند زدم .

نه عبادتی نه نیایشی .. نه چیزی .. خدا خدا می کنم ها ، اما دور شدم . این حقیقتیه که خودم به شدت ازش کلافم .

خدایا نذار به این بیهودگی و پوچی مبتلا شم .. به جون خودت ، خودم هم دارم تلاش می کنم .تو هوامو داشته باش . خدایا یه لحظه چشم ازم برداری  همچین کج می رم که خودم هم  نمی فهمم چی شد !!!ناراحت خدایا تو نذار ...نذار کج برم ...که دارم می رم.

این چند روز فقط تو درون خودم خلوت کردم ..یه جور مراقبه .هم اینجا رو تعطیل کرده بودم هم از انجمن مرخصی گرفته بودم چند روزی و حسابی فقط تو خودم خلوت کردم.

و دیدم در این چند ماهه گذشته عجیب خط خطی رفتم ..خشم ..خشم ...خشم

مدتها بود این الهه خشم رو تو خودم کشته بودم اما...ناراحت گویی دوباره زنده شده و داره عین  کرم تو وجودم فعالیت می کنه .اما من اجازه نخواهم داد.

اینهمه با استادم سر این تمرینا پوستم کنده نشده که حالا به این راحتی همه رو بر فنا بدم .

پروردگارا عنایتی کن تا دوباره بر نفسم پیروز شم .. آروم شم .. غلبه کنم .

خدایا ببخش بر من که یادم رفت عشق بورزم .. چنان در خشم پیچیدم که عشق رو فراموش کردم .. تعهدم رو فراموش کردم .. خدایا توبه می کنم از اینکه در اشاعه عشق کوتاهی کردم .

برای همین اسم این پست رو گذاشتم آغازی نوین.... رفرش کردم خودم رو و دوباره شروع می کنم ...خدایا تنهام نذار ..هوامو داشته باش .. منو به خودم بذاری بنده ای نافرمانم .رهام نکن خنثی

امروز 21 شهریور ... با خودم عهدهایی جدیدی می بندم که امید دارم با رحمت خدا پاش وایستم و نشکنم .مهمترینشون این دو تا :

1/عشق ورزیدن به عالم و آدم و به هر جنبنده ای

2/غلبه بر خشمم

شما دوستان عزیزم هم هر جا از من برخلاف این دیدید تقاضا می کنم حتما بهم متذکر شین .. بهم یادآوری کنین تا دچار خطا نشم ... سپاسگذار خواهم بودقلب

دوست دارم بیشتر بنویسم اما فعلا تو اداره کارم زیاده .. کاش هر چه زودتر این شهریور با این حجم کاریش تموم شه .

****

راستی اینجا رو هم رفرش کردم نیشخند همه چیشو عوض کردم الا آهنگش که به شدت دوسش دارم .امیدوارم خوب شده باشه .


[ ۱۳۸٩/٦/٢۱ ] [ ۸:٠۳ ‎ق.ظ ] [ آوا ] [ نظرات () ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

تعطیلی موقت

 

http://omidomidi.persiangig.com/image/Stop.jpg

 

دوستان گلم تا پایان ماه رمضون به دلیل مشغله های بیش از حدی که دارم و خستگی های حاصله از نوشتن در اینجا معذورم . ایشالا از فردای عید فطر دوباره شروع می کنم .

سپاس از لطف همه عزیزان که همیشه نسبت به من لطف دارن قلب

 

 

[ ۱۳۸٩/٦/٧ ] [ ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ ] [ آوا ] [ نظرات () ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

این روزها


این روزها چقدر خسته ام ....

 

فشار رمضان و روزه هاش  ....

فشار اداره  و  کارهاش  ....

فشار انجمن و برنامه هاش  ...

 

فشار خواب به حیطه چشمام ...

فشار فکر به قلمروی مغزم ...

فشار میله های این قفس به جسمم...

.

.

.

دلم کمی خواب  می خواهد خنثی

http://www.scientificamerican.com/media/inline/BF211292-EAAC-8880-9466EB44DD4BF6C2_1.jpg

[ ۱۳۸٩/٦/٤ ] [ ٧:٥٢ ‎ق.ظ ] [ آوا ] [ نظرات () ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

فرهنگ


یاد یه همایشی افتادم که دوره دبیرستان رفته بودم ، همایشی مخصوص دانش آموزان برتر و از این حرفا ، تو اون همایش سخنران خیلی حرفای قشنگی  می زد اما از همه حرفاش  دو تاش خیلی قشنگ یادم مونده که دوست دارم اینجا بگم .

فرهنگ ارتباطات :

بحث سر همین بود که بشین و بمیر و بتمرگ هر سه یه معنی می ده اما زمین تا آسمون با هم فرق دارن.

می گفت یه روز می خواستم از بادجه تلفن عمومی زنگ بزنم و پول خرد نداشتم (اون موقع موبایل نبود)‌.یه مرد دیگه هم تو صف بود که او هم پول خرد نداشت و خیلی عصبی و ناراحت بود ، رفت از مغازه ای که کنار خیابون بود پول خرد کنه  که دیدم با عصبانیت بیشتر در حالیکه داد و فریاد می کنه و به مغازه دار فحش می ده اومد بیرون ، ازش پرسیدم چی شده ؟گفت : مردیکه می دونم دخلش پر از پول خرده ها اما حاضر نیست یه پنج تومنی واسه تلفن بهم بده .یه لبخند بهش زدم و گفتم برادر من ، گفتن داریم تا گفتن ، مطمئن باش اگر درست می گفتی حتما بهت می داد . گفت برو بابا تو هم حال داری . بهش گفتم پس صبر کن و ببین من چطوری می رم و ازش پول خرد می گیرم .

می گفت وارد مغازه شدم . گفتم سلام برادر ، صبح شما به خیر .خسته نباشید . می گه طرف لبخندی زدی زد و تشکر کرد ، بعد گفتم  ببخشید مزاحم شدم اگر اشکال نداره ، در حدی که مقدوره ، پول خرد  نیاز دارم ، می خوام تلفن کنم نداشتم ، اگر هم که نبود اشکال نداره ... می گفت به سرعت یه مشت پل خرد گرفت جلوی من و گفت هر چقدر می خوای بردار..!!!

لبخند

---------------------------

فرهنگ ساختمانها

مطلب بعدی که یادم مونده در مورد تقلید ماها از غربه اونم بدون فکر .می گفت ما اومدیم به تقلید از فرنگیا مثلاً آشپزخونه هامون رو اوپن کردیم .اما به این فکر نکردیم که بابا فرهنگ آشپزی ما و اونا فرق می کنه .

تا حالا دیدین غربیها  پلو خورشت درست کنن ؟اکثر غذاهاشون کنسرویه . هر کدوم از مدرسه یا محل کار می رسن خونه یه کنسرو از تو یخچال برمیدارن و والسلام ، یا اگه تو فیلما دیده باشین ، خانوم خونه اگه بخواد غذا درست کنه چند تا دونه هویج و لوبیا سبز و اینا رو می ریزه تو ماهیتابه و یه تفت می ده و می ذاره سر سفره نیشخند کجا عین ما دنگ  فنگ آشپزی دارن ؟واسه همین هم آشپزخونه هاشون همیشه تمیز و مرتبه و چیز خاصی توش نیست .

حالا آشپزخونه ما ایرانیها ... محل کار خانومای خانه دار از صبح علی الطلوع تا ...نصفه شب.. بپز و بشور و این حرفا .. برای هر وعده غذایی 4 قابلمه جور واجور رو گاز و کلی دردسر برای پختن هر وعده غذایی ، حالا از وقتی هم که آشپزخونه های اپن مد شده طفلکیا در حین رسیدگی به عملیات آشپزخونه به طور همزمان و مداوم باید چشمشون با نظافت آشپزخونه هم باشه تا اگر یکی از در اومد تو نگه واه واه چه بی سلیقه ناراحت

واقعاً یه همچین تقلید هایی درسته ؟

-------------

صحبتهای قشنگی بود که هنوز هم بعد از اینهمه سال برای من جالبه و خواستم که با شما قسمتشون کنم قلب


[ ۱۳۸٩/٥/٢۸ ] [ ۸:٥۸ ‎ق.ظ ] [ آوا ] [ نظرات () ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::